تماس با ما

شماره تماس: 42212519 -086

 

دورنگار: 42235220-086

 

ساوه- خيابان جمهوري.سه راه استقلال

 

bcsaveh@


 



آمار کاربران

معرفي كتاب 1


مردي كه خودش را تا كرد

ديويد جرولد

 

 


معرفي كتاب 2

"دروغ هاي كوچك بزرك"

 

 

 

 


بالاخره نشر «هیلا» کتابی منتشر کرد با عنوان «قلعه مرغی؛ روزگار هرمی».

در این اثر که توسط «سلمان امین» نوشته شده بود تا حدودی به این شرکتها پرداخته شد.

این کتاب با لحن جذابی که نویسنده در نوشتنش به خرج داده بود توانست خودش را نشان دهد

و حالا در معرفی بیشتر این اثر گفتگویی با نویسنده اش انجام داده ایم.

 

 

 

برای مشاهده ی کامل متن به ادامه ی مطلب مراجعه نمایید



 شرکت های هرمی در زمانی مساله مهم زندگی خیلی از آدم هایی شده بود که سودای یک شبه پولدار شدن دست از سرشان بر نمی داشت. با اینکه دامنه فعالیت این شرکتها روز به روز بیشتر می شد اما این مساله هیچ وقت وارد ادبیات ما نشده بود و هیچ نویسنده ای به فکر نوشتن داستانی با این موضوع نیفتاده بود.

بالاخره نشر «هیلا» کتابی منتشر کرد با عنوان «قلعه مرغی؛ روزگار هرمی». در این اثر که توسط «سلمان امین» نوشته شده بود تا حدودی به این شرکتها پرداخته شد. این کتاب با لحن جذابی که نویسنده در نوشتنش به خرج داده بود توانست خودش را نشان دهد و حالا در معرفی بیشتر این اثر گفتگویی با نویسنده اش انجام داده ایم.
***
سلمان امین متولد 1363 است که در همان محله قلعه مرغی تهران به دنیا آمده است. «قلعه مرغی؛ روزگار هرمی» اولین اثر داستانی این نویسنده است.
* آقای امین چه طور شد که در نوشتن اولین تجربه داستان نویسی به سراغ شرکت های هرمی رفتید و داستانتان را با این موضوع روایت کردید؟
** دغدغه ام پرداختن به یکی از پربسامدترین و مهمترین اتفاقات دهه گذشته، یعنی شبکه های هرمی و گنجاندن آن در قالب یک متن ادبی بود. موضوعی که به هر حال میلیون ها نفر را درگیر خود کرد و بالطبع، فرهنگ و حواشی خاص خودش را به همراه آورد. و من تا آنجا که به خاطر دارم به غیر از یک نگاه خشک و یک بعدی رسمی تاکنون هیچ پرداخت جامعه شناسانه یا روانشناسانه ای نسبت به این موضوع نشده بود.

* چرا لحنی طنزآمیز را برای روایت داستانی با این موضوع انتخاب کردید؟
** « یان جک می گوید: «طنز زاده غریزه اعتراض است، اعتراضی که تبدیل به هنر شده باشد». راستش من در ابتدای نگارش این اثر لحن های دیگری که اتفاقا کاملا غیرمرتبط با لحن کنونی است در ذهن داشتم. حتی چند صفحه ای را هم با آن سر و شکل سیاه کردم اما در نهایت به این لحن رسیدم. از یک جایی به بعد دیگر شک نداشتم که لحن قهرمان من باید همین باشد؛ طنز تلخ. عباس در درون خود درگیر آشفتگی بزرگی است که بر اثر شرایط سنی، فقر، طلاق، و محیط جرم خیز او پدید آمده. چیزی که از بیرون فقط سرخوشی و لودگی از آن تعبیر می شود. او پر است از گلایه های نامربوط و پراکنده و این تضاد درونی و بیرونی خودبخود حالتی از طنز به وجود می آورد. علاوه بر این یکی دیگر از جنبه های مهم بروز طنز، تقابل و تضاد گفتار و کردار است و این مسئله جزء جدایی ناپذیر بازاریابی شبکه های هرمی است و احساس من این بود که زبانی جز یک طنز تلخ و رقیق، شایسته این رمان نیست.

* چه طور لحن عامیانه را برای روایت این داستان انتخاب کردید . روایت داستانی به این اندازه با این لحن بسیار سخت است؟
** در این مورد هم انتخاب دیگری نداشتم چون در نهایت همه چیز به لحن مربوط می شود. باید کلماتم را از دهان بچه های قلعه مرغی برمی داشتم و روی زبان شخصیت های اثر می گذاشتم. به ویژه قهرمان نوجوان داستان که راوی قصه است و از اساس با کلمات اتوکشیده و مطنطن بیگانه است.
البته این سبک نگارش شمشیر دولبه است. یعنی این خطر را دارد که به دلیل ساده و عامیانه بودن، به سرعت به سطح یک اثر سطحی و مبتذل سقوط کند. اما دریافت من این است که یک متن ادبی می تواند به شدت به لغات عامیانه نزدیک باشد.ساده باشد ولی سرسری نباشد. زبان عامیانه ما ظرفیت خارق العاده ای برای تبدیل شدن به یک زبان قدر برای آفرینش های ادبی دارد که تا حد زیادی مغفول مانده است.
سعی نکرده ام گیر لفت و لعاب و گره های کشنده و به قول شما اطناب بی مورد بیفتم یا خودم را بیشتر از آن چیزی که در توانم هست بیرون بریزم. این همه مشاهده من از جهانی بود که در موردش نوشتم. اگر ادا درآورده باشم حتما اثرم آبرویم را خواهد برد.

* نوع شخصیت پردازی شما هم در این اثر متفاوت است.
** قبول دارم که شخصیت پردازی های اثر، به شیوه معمول و مرسوم آثار کلاسیک اتفاق نمی افتد. من همچون شارلوت برونته یا رومن رولان یا سایر کلاسیک نویسان دیگر، گزارش های عریض و طویل از مشخصات ظاهری قهرمانان داستان ارائه نکرده ام. گاهی برای بعضی ها تنها به یک اسم بسنده کرده ام و برای بعضی دیگر به شرح اندکی خصوصیات فیزیکی و روحی پرداخته ام و برای بعضی بیشتر. به هر کسی به همان اندازه که احساس کردم در پیشبرد سیر کلی رمان موثر است پرداخته ام و از بیشتر از آن پرهیز کرده ام. به نظرم این یکی از ظرفیت های رمان مدرن است.

* این کتاب نظر شما به عنوان نویسنده اثر است یا مشاهدات او یا برآیندی از هردو؟
** باید بگویم که این اثر مانیفست من نیست. یعنی سعی نکرده ام در این کتاب در مورد شبکه های هرمی نظر شخصی صادر کنم. هدف من واکاوی شرایطی بود که بستری برای ایجاد این قبیل نابسامانی های اجتماعی می شود. حالا مهم نیست که مخاطبین تا چه میزان حرف های من را قبول داشته باشند، مسئله اینجاست که اساسا حرفی برای گفتن داشته ام یا نه؟ کوشیده ام که نظریات نادقیق خود را در قالب شخصیت های قهرمانان داستان ارائه کنم. این یک رمان است نه یک مقاله.
* قبول دارید که مخاطب کمی دیر وارد جریان اصلی قصه می شود؟
** اگر منظورتان این است که قصه خیلی دیر راه می افتد و مخاطب دچار خستگی و وازدگی می شود باید بگویم که با قرار دادن ماجرای عاطفی داستان که کلید راهبردی تمام پیرنگ ها و خرده پیرنگ های اثر است سعی در ایجاد یک آغاز هیجانی و پیش برنده داشته ام. چنانکه می بینید رمان از خط اول با دیالوگ دو شخصیت محوری داستان آغاز می شود؛ چیزی که احتمالا زیاد متداول نیست.اما اگر منظورتان عدم ورود قهرمان داستان به این شبکه هاست، این موضوع از اساس به ظرفیت داستان و ذهنیات نویسنده برمی گردد نه مسائل تکنیکی. احساس من این بود که با ورود او به این شرکت، هیچ کدام از این زخم های باز عفونی شده در شخصیت عباس، مجال بروز پیدا نمی کنند. اگر او کار خود را به سرانجام می رساند این بلاتکلیفی آزاردهنده، بی معنی و مفهوم می ماند و در نهایت این همه اعتراض او به اتفاقات پیرامونی عقیم می شد.

* اگر بخواهید صفحه ای از کتاب را برای مخاطب ما بخوانید تا مخاطب با فضا و لحن شما در این اثر آشنا شود کدام صفحه را پیشنهاد می دهید؟
** صفحه 165 کتاب را اینجا نقل می کنم:
با آن که دیشبش ساعت نمی دانم چند، خوابم برده بود ولی به دلائل شخصی فرداش رأس هشت از خانه بیرون زدم. همیشه وقتی از مدرسه اخراج می شوم، جمعه شنبه ام را گم می کنم اما این بار، قضیه اش فرق می کرد.
خواستم بروم یک کاسه سیراب شیردان پدر و مادر دار بخورم، اما دیدم کو پول؟ برای همین یک کله رفتم عقب حسن. دستم را روی زنگشان گذاشتم و حالا نزن کی بزن. - عهد کرده بودم که تا زنده ام دیگر هیچ وقت زنگ دوتایی نزنم- بابای حسن مثل این جن زده ها سرش را از لای پنجره بیرون کرد. یکه خورد. اصلاً توقعش را نداشت که کله ی صبحی من یکی را ملاقات کند. یک چشمش از زور خواب بسته بود و داشت به آب و آتش می زد که با آن یکی، هر جوری شده من را ببیند.
- چیه عباس؟ توئی؟
هنوز مطمئن نبود منم یا نه، می پرسید«چیه عباس».
- بله منم، خوبین؟
- چیکار داری این وقت صبح؟
خواستم بگویم برای طرح ریشه کنی فلج اطفال آمده ام ولی نگفتم. خوش نداشتم بگویم.
- حسن هس ابرام آقا؟
- خوابه، ساعتتو نیگاه کردی اومدی زنگ می زنی.
انگار خودش زنگ هر جایی را می زند اول ساعتش را نگاه می کند. گفتم:
- نه و نیمه دیگه. چقد می خوابه مگه؟ صبح شده.
- نه ونیمه؟
- بله بله. مگه نیس؟
- یا هشته؟
چقدر هم بی ادبانه حرف می زد! گفتم:
- هشته!؟ مگه عید به عید ساعتارو جلو عقب نمی کنن؟
خیلی حرف مفتی بود. اوّلندش که هنوز عید نشده بود، دوم از آن ساعت ها را یک ساعت جا به جا می کنند نه یک ساعت و نیم. ابرام آقا آن روز از دنده ی چپ بلند شده بود ولی هرجوری بود متقاعدش کردم که بحث کردن با من براش فایده ای ندارد و بهتر است به جای یکی به دوکردن، حسن را بفرستد پایین. من بعضی وقت ها جداً آدم کسل کننده ای می شوم.



سلمان امین روزگار هرمی

ارسال شده در مورخه : پنجشنبه، 26 ارديبهشت ماه، 1392 توسط admin  پرینت

کاربرانی که به این خبر امتیاز داده اند.(قرمز رأی منفی و آبی رأی مثبت):

مرتبط باموضوع :

 ادیان در خدمت انسان  [ شنبه، 29 آبان ماه، 1395 ] 118 مشاهده
 آيين افتتاح مجموعه بزرگ شهركتاب ساوه  [ شنبه، 17 تير ماه، 1396 ] 74 مشاهده
 «راهبی که فراری اش را فروخت»  [ چهارشنبه، 29 دي ماه، 1395 ] 157 مشاهده
 پر تيراژترين كتاب هاي طول تاريخ  [ دوشنبه، 28 ارديبهشت ماه، 1394 ] 462 مشاهده
 داستانی از جنگ در \  [ پنجشنبه، 28 خرداد ماه، 1394 ] 540 مشاهده
امتیاز دهی به مطلب

انتخاب ها

 فایل پی دی اف فایل پی دی اف

 گرفتن پرينت از اين مطلب گرفتن پرينت از اين مطلب

 ارسال به دوستان ارسال به دوستان

 گزارش این پست به مدیر سایت گزارش این پست به مدیر سایت


اشتراک گذاري مطلب